نگار: پشیمونم 
من: ببین پشیمونی اصلا...
نگار: اگه میخوای درمورد نظریه‌ی هر چیزی که در گذشته اتفاق افتاده درست بوده حرف بزنی این دمپایی رو بکنم تو دهنت!
من: آهان اینه! تو خیلی خوب پیش بینی میکنی. همین یه امتیازه
نگار: پیش بینی میکنم؟ پیش بینی میکنم؟ پیش بینی میکنم؟ تو هر دفه دهنتو باز میکنی درمورد همین نظریه‌ی چرت حرف میزنی
من: چرت نیست من هفت صفحه non stop درموردش نوشتم. خیلی باحاله
نگار: من گفتم. حالا تو چی میخواستی بگی؟
من: اولا من درمورد نظریه‌ی عزیزم حرف دارم بیخود بحثو عوض نکن. دوما اون چیزی که میخواستم بگم...
نگار: خب؟
من: دیدی آدم یه مدت زیادی از زندگیشو برای یه "چیز" یا حتی یه آدم میزاره بعد که میخواد ازش بیرون بره و فراموشش کنه، وقتی اطرافشو نگاه میکنه میبینه همه جای زندگیش پر از اون چیزه! یعنی عملا خودشو توش غرق کرده. هیچ چیزی نیست که نشونی ازش نداشته باشه.
نگار: به مرور زمان درست میشه
من: به نظرم توام چند صفحه non stop درمورد همین مرور زمان بنویس!



پی‌نوشت: با مغز قفل کرده شروع میکنم :)
پی‌نوشت‌ِ دو: خیلی مکالمه‌ی بی نمکی بود. کلا بی نمک مکالمه میکنم این روزا