حد در بینهایت

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

یهویی‌ها- رمز همون همیشگیِ خودمون

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۷ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۲۹

هفت

1. دست پس‌اندازم را گرفته‌ام و میروم.
2. دست کتابهایم را گرفته‌ام و برمیگردم.
= ایده‌ی داستان یک خطی

دستِ پس‌اندازهایش را گرفت...

دستِ پس اندازهایش را گرفت، صاحبخانه منتظر بود.
دستِ پس‌اندازهایش را گرفت،
دست آرزوهایش را ول کرد.
دستِ پس انداز‌هایش را گرفت، پس اندازها سُر خوردند و رفتند.
دستِ پس‌اندازهایش را گرفت، بیخودی خندید و عکس گرفت.
دستِ پس‌اندازهایش را گرفت، کف دست‌هایش عرق کرده بود.
دستِ پس‌اندازهایش را گرفت، گفت "تا ده دیقه دیگه اونجام".
دست پس‌اندازهایش را گرفت، تنهایی‌اش پر نشد.
دست پس‌اندازهایش را گرفت، تا گم نشود در دنیای شلوغ.


پی‌نوشت: اضافه خواهد شد! شما هم بنویسید :)

۲۷ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۲۱ ۳ نظر

تک گویی

تک گویی یا مونولوگ شیوه‌ایه که توی نمایش‌ها و داستان‌ها استفاده میشه. فکر میکنم بیشتر تویِ نمایش‌ها. غالبا یه شخصیت توی صحنه حضور داره و حرف میزنه. هم میتونه برای خودش باشه یعنی از درونیاتش بگه هم برای یک جمع. فکر میکنم بیشتر چیزایی که ما توی بلاگ‌ها یا دفترهای خودمون مینویسیم نوعی از تک گویی باشه. البته اگر بخوایم اینطوری حساب کنیم زاویه‌ی دیدِ اول شخص میتونه تک گویی باشه (دلارام جان کمک کن!). چیزی که من متوجه شدم اینه که توی تک گویی چه بیرونی و چه درونی باشه (یعنی شخص برای دیگران حرف بزنه و یا برای خودش) آشفتگی و بی‌نظمی ذهنی وجود داره و این تک‌گویی برای بیان همین آشفتگی، خشم، ترس و این چیزهاست. خب معمولا آدم در حالت طبیعی شروع نمیکنه به تک گویی! هوم؟ 
تک گویی رو توی نمایشنامه‌ها میشه پیدا کرد (چه جمله ی عمیقی!) نمونه‌ی معروفش رو توی "هملت" میتونید پیدا کنید. "بوف کور" هم کاملا به همین شیوه روایت شده. 
الان دارم "آس و پاس‌ها"یِ اورول رو میخونم که فکر میکنم اونم به همین شیوه روایت شده.

+دلارام جان نمیدونم اینایی که نوشتم چقدر درسته فکر میکنم باید راهنماییم کنی خصوصا تو پیدا کردن فرق بین تک گویی و روایت از زاویه‌ی اول شخص. فکر میکنم متنم اصلاحات زیادی نیاز داشته باشه.
+به خاطر کم کاریم معذرت میخوام. بیشتر از مشغله و درس و این‌ها دلیلِ این کم کاری قفل کردگی شدیدِ ذهنمه که فکر میکنم داره رفع میشه. 

۲۷ خرداد ۹۴ ، ۱۳:۳۹ ۴ نظر

شروع با دیالوگ

نگار: پشیمونم 
من: ببین پشیمونی اصلا...
نگار: اگه میخوای درمورد نظریه‌ی هر چیزی که در گذشته اتفاق افتاده درست بوده حرف بزنی این دمپایی رو بکنم تو دهنت!
من: آهان اینه! تو خیلی خوب پیش بینی میکنی. همین یه امتیازه
نگار: پیش بینی میکنم؟ پیش بینی میکنم؟ پیش بینی میکنم؟ تو هر دفه دهنتو باز میکنی درمورد همین نظریه‌ی چرت حرف میزنی
من: چرت نیست من هفت صفحه non stop درموردش نوشتم. خیلی باحاله
نگار: من گفتم. حالا تو چی میخواستی بگی؟
من: اولا من درمورد نظریه‌ی عزیزم حرف دارم بیخود بحثو عوض نکن. دوما اون چیزی که میخواستم بگم...
نگار: خب؟
من: دیدی آدم یه مدت زیادی از زندگیشو برای یه "چیز" یا حتی یه آدم میزاره بعد که میخواد ازش بیرون بره و فراموشش کنه، وقتی اطرافشو نگاه میکنه میبینه همه جای زندگیش پر از اون چیزه! یعنی عملا خودشو توش غرق کرده. هیچ چیزی نیست که نشونی ازش نداشته باشه.
نگار: به مرور زمان درست میشه
من: به نظرم توام چند صفحه non stop درمورد همین مرور زمان بنویس!



پی‌نوشت: با مغز قفل کرده شروع میکنم :)
پی‌نوشت‌ِ دو: خیلی مکالمه‌ی بی نمکی بود. کلا بی نمک مکالمه میکنم این روزا

۲۱ خرداد ۹۴ ، ۱۷:۵۱ ۱ نظر

شروع


۱۰ خرداد ۹۴ ، ۱۵:۱۵ ۷ نظر